مدیریت ارزیابی بر اساس اهداف چه کسی؟ _ قسمت دوم

 

 


مدیریت ارزیابی بر اساس اهداف چه کسی؟

قسمت دوم

تاریخ انتشار: نوامبر 2013

منتشر شده در مجله کسب‌و‌کار هاروارد


 

نکته­‌ی مغفول

 

همه­‌ی مشکلات تعیین و ارزیابی اهداف موردبحث در مثال فوق نشان می­‌دهند که MBO برخلاف آنچه سایر شرکت‌­ها درباره‌­ی برنامه­‌هایشان فکر می­‌کنند، خوب کار نمی­‌کند. دلیل اصلی که خوب کار نمی­‌کند این است که MBO کل مقوله­‌ی انسانیت انسان را نادیده گرفته است.

 

برای اینکه این نکته‌­ی مغفول را دریابیم، اجازه دهید یک فرایند نمون واره از MBO را بررسی نماییم. مشخصاً مدیریت ارشد هدف شرکت خود را برای سال آینده تنظیم و تعیین می‌­کند. این اهداف ممکن است در رابطه با بازگشت سرمایه، فروش، تولید، رشد یا سایر فاکتورهای قابل اندازه‌‌­گیری باشد.

 

در قالب این چارچوب مرجع، ممکن است از مدیران خواسته شود در ارائه‌­ی گزارش‌­های خود اعلام کنند که واحد تحتِ امرشان به چه میزان در مسیر دستیابی به اهداف کل سازمان مشارکت دارد یا ممکن است از آن‌ها خواسته شود اهداف واحد خود را فارغ و مستقل از اهداف سازمان تنظیم و تعیین کنند. اگر آن‌ها در تنظیم اهداف خودشان آزادانه رها شوند، در هر حالتی انتظار می‌­رود که بالاتر از موارد سال قبل باشند. معمولاً دامنه‌­ی انتخاب­‌های هر مدیری به یک گزینه برای بخشی از فعالیت سازمانی یا توسع‌ه­ی آمارهایی خاص محدود می‌­شود. در بعضی موارد ممکن است این دامنه شامل کسب مهارت­‌ها یا دانش خاصی نیز باشد.

 

به‌محض اینکه یک مدیر گزارش دهنده در مورد اهداف واحد خود تصمیم­‌گیری نماید و سپس تأیید مافوق خود را بگیرد، این اهداف به اهداف اصلی مدیریتی تبدیل می­‌شوند. دیگر فرض بر این است که او خودش را برابر آنچه که می­‌خواهد انجام دهد متعهد می‌­داند. حرفی زده و باید به حرفش عمل کند و زین پس هر آن ممکن است در مکافات حرف و عمل خود گرفتار شود.

 

حال اجازه دهید دوباره این فرآیند را از نزدیک آزمایش کنیم؛ کل این متد مبتنی است بر یک دیدگاه کوتاه‌مدت خود مدارگرایانه و حوزه­ای از روان­‌شناسی که بر نظام پاداش - مجازات تأکید دارد. فرآیند نمون واره­ی MBO مدیر گزارش دهنده را در موقعیتی مشابه با یک موش آزمایشگاهیِ سردرگم که بر سر یک دوراهی گذاشته شده است قرار می­‌دهد، شخص آزمایش‌کننده که موش را بر سر دوراهی قرار می‌­دهد، پیش‌فرض می‌­کند که موش پاداش پنیر را انتخاب خواهد کرد. اما اگر این پیش‌فرض محقق نشود، موش آن‌قدر گرسنه نگاه داشته می‌­شود تا پس از رها شدن به سمت پنیر برود.

 

تنها فرقی که مدیریت بر مبنای اهداف با مثال بالا دارد این است که مدیر اجازه دارد لقمه­‌اش را از بین انواع محدودی از پنیر انتخاب کند ولی بازهم همه‌­ی آن‌ها نوعاً پنیر هستند نه چیز در دیگر. با تحقق روند MBO چنین فرض می‌­شود که مدیر الف) سخت کار می‌­کند تا اهدافش را به دست آورد؛ ب) تعهداتش عامل محرکه‌­ی درونی­اش هستند؛ ج) برای انجام آن نسبت به سازمان مسئول است.

 

همه مدیران انصافاً تلاش می­‌کنند، ولی اکثر آن‌ها از اینکه مثل یک موش در هزارتوی مدیریت مجموعه­‌شان با داشتن تعداد محدودی از ابزارهای حل مشکل سردرگم هستند شکایت دارند و نیز از اینکه نمی‌­توانند به اهدافی والاتر از اهداف شخصی­شان توجه کنند احساس گناه می‌­کنند.

 

 

اهداف شخصی 

 

فرآیند MBO پاسخ سؤالاتی از این قبیل را در نظر نگرفته: اهداف شخصی مدیران چه هستند؟ به چه چیزی نیاز دارند و از کار چه می­‌خواهند؟ چطور به نیازهایشان پاسخ می­‌دهند و آیا می‌­خواهند سال‌به‌سال تغییر کنند؟ چه ارتباطی با اهداف سازمانی برقرار می­‌کنند و آیا سایر بخش­‌های سازمان نیز همان خواسته‌­ها و نیازها را دارند؟

 

پُر واضح است که اگر هدفی جزء گزینه‌­های تحمیلی‌­ای باشد که با رؤیاهای شخصی، آرزوها و آرمان‌­هایشان مغایرت دارد، دیگر آن هدف هیچ‌گونه محرک انگیزشی قابل‌توجهی نخواهد داشت.

 

برای مثال: اگر یک فروشنده از ارتباط خویش با مشتریانی که گرچه حجم خریدشان کم است ولی سخت به دست آمده‌­اند لذت می­‌برد، این نیازی قدرتمند برای اوست. فرض کنید رئیس او، کسی که علاقه­‌مند به افزایش حجم فروش است، با فروشنده در مورد تمرکز بر مشتریان با حجم خرید بالاتر گفتگو کند تا سبب افزایش لازم درفروش شود؛ سپس از او سؤال کند که به چه میزان از افزایش می­‌تواند دست یابد.

 

کار کردن با مشتریان تعداد بالاتر این معنی را می­‌دهد که وی کمتر تمایل به فروش به اشخاصی دارد که با او روابط خوبی دارند و بیشتر متمایل به معامله با عاملان خرید، مأمورین فنی و متخصصان ستادی­ای است که خواستار آن بخش از اطلاعات و دانش وی خواهند بود که ممکن است جزئیات پیچیده و پیشرفته و کامل در اختیار نداشته باشد. علاوه بر این، به‌عنوان یک فروشنده منفرد، ممکن است سازمان متبوعش نتواند از منظر کمک‌­های فنی و جواب­‌گویی به تقاضاهای با جزئیات از وی پشتیبانی كند.

 

وقتی این اتفاق می­‌افتد نه‌تنها او روش عملکرد موردعلاقه‌اش را از دست می‌­دهد (همان روشی که به‌خوبی نیازهای خودش را به خدمت می­‌گرفت)، بلکه ممکن است احساس بی‌کفایتی هم بکند. اگر او وادار شود که گزینه درصد افزایش حجم فروش مورد انتظارش را بپذیرد، ممکن است آن را خوب انجام دهد، اما تحت فشار روانی زیادی نیز قرار خواهد گرفت. هیچ‌کس مسائل روانی که او در این کار با آن‌ها مواجه شده و با آن‌ها تنها می­‌ماند را تشخیص نمی­‌دهد به‌طور ساده فرض می‌­شود که چون هدف افزایش فروش او یک مورد منطقی است، او عقلانی بودن آن را خواهد دید و آن را دنبال می‌­کند.

 

اگر تغییرات رسمی در ساختار سازمان ایجاد شود، ممکن است مشکل پیچیده­‌تر شود. اگر حوزه‌­های فروش جابجا شوند، اگر مشکلات تحویل رخ دهند، اگر حالت­‌های جبران خسارت تغییر یابند یا هر تغییر دیگری روی دهد، همه‌­ی این عوامل خارج از کنترل و اختیار فروشنده هستند.

با این‌وجود حتی با ارفاق‌­ها و کمک‌­هایی خاص، وی هنوز مسئول اول تحقق اهداف فروش خودش است.

 

 

نیازهای روانی

 

امیدواریم چنین تصور نکنید که نمونه‌­هایی بی­‌ربط یا صوری ارائه کرده‌­ایم؛ من یا مدیر فروش جوانی را می‌­شناسم که علی‌رغم موفقیت در کارش، قصد استعفا داشت چراکه او تصمیم گرفته بود در سازمانی که به وی صرفاً یک دید ابزاری برای رسیدن به اهداف را دارد، بسط و گسترش برنامه­‌های آینده‌­اش را پایه‌­ریزی نکند. سازمان، وی را وسیله‌­ای برای رسیدن به هدف می‌­دانست. مدیران جوان بسیاری از ورود به سازمان­‌های بزرگ به خاطر این دلیل سر باز می­‌زنند.

 

برخی ممکن است نقد من را نسبت به این قضیه غیرمنصفانه بدانند که سازمان­‌های بسیاری، برنامه‌ریزی‌ها و تنظیم اهداف خود را از پایین‌دست شروع می‌­کنند. بنابراین شرکت نمی­‌تواند به گذاشتن فرد بر سر دوراهی و تنگنا متهم شود. در اکثر موارد صرفاً آن دسته از اهداف واجد شرایط برای انتخاب و تعیین هستند که افزایش قابل اندازه­‌گیرانه‌­ای در عملکردشان داشته باشند. دوباره سؤال «اهداف چه کسی؟» برجسته می­‌شود. سؤال در رده­‌هایی پایین‌­تر که افراد اهدافشان را تنظیم و تعیین می‌­کنند نمایان­‌تر می‌­شود، رده­‌هایی که فقط توسط مدیران سطح بالاتر بازخواست می­‌شوند و به آن‌ها گفته می­‌شود که اهدافشان به‌اندازه کافی والا نیستند.

 

ممکن است سؤال کنید که این روند چه مشکلی دارد؟ «آیا هنوز تصویر درستی از موضوع در ذهن نداریم؟» آیا هدف کار کارمند برای خدمت به ملزومات کسب‌وکار نیست؟ جواب هر دو سؤال پر واضح است اما این کل ماجرا نیست.

 

اگر قوی­ترین نیرو محرکه یک فرد، متشکل باشد از نیازها، آرزوها و امیال شخصی وی به اضافه­‌ی خواسته‌­ی قوی درونی­اش برای اینکه خودش در نظر خودش به خاطر تحقق ژرف‌­ترین آمال شخصی­اش خوب جلوه کند، آنگاه مدیریت بر مبنای اهداف باید با اهداف خودش آغاز شود. چه‌کاری می­‌خواهد با زندگی خودش داشته باشد؟ کجا می‌­خواهد برود؟ چه چیزی باعث می­‌شود در مورد خودش حس داشته باشد؟ اگر زمان به عقب برمی­‌گشت دوست داشت چه‌کاری برای موفقیت بیشترش انجام دهد؟

 

در این جایگاه، بعضی­‌ها ممکن است بگویند که این­‌ها به خود شخص مربوط می­‌شوند. شرکت موضوعات دیگری جدای از دغدغه­‌های فرد دارد و باید چنین فرض کند. که یک کارمند بیشتر علاقه­‌مند به کار در مسیر و موضوع و اهداف شرکت است تا دغدغه­‌های خودش. ولی چنین جداسازی و تمایزی غیرممکن است. هرکسی همیشه برای رفع نیازهای روانی خودش کار می‌­کند، هرکسی که غیر از این فکر می­‌کند و باور دارد که چنین نیروهای درونی قدرتمندی می­‌توانند به‌طور موفقیت­‌آمیز نادیده گرفته شوند یا برای طولانی‌مدت تطمیع شوند، فریب خورده است.

 

 

وظیفه­‌ی متقابل

 

وظیفه‌­ی سازمانی یکی از اولین فاکتورهایی است که لازم است به کارمند تفهیم شود. بنابراین بالاترین نقطه‌­ی خود انگیزش وقتی به وجود می­‌آید که روند با یک نقطه تلاقیِ نیازهای شخصی و ملزومات سازمانی تکمیل شود. نیازهای هر دو طرف یعنی فرد و سازمان، هم­‌پوشانی پیدا می­‌کنند، مرتبط می­‌شوند و درنهایت به نقطه­‌ی هم­‌افزایی می‌­رسند. انرژی­‌های کارمند و سازمان برای دستیابی به اهداف و مزایای مشترک و دوجانبه، در هم تنیده می‌­شوند.
 

اگر دو مجموعه از نیازها باهم ادغام نشوند، شخص علاوه بر صرف انرژی برای کاری که باید انجام شود و اهدافی که باید تعریف شوند، مجبور به جنگ با خودش و سازمان نیز می­‌شود. در چنین حالتی، هم کارمند و هم رئیس باهم باید روند را ارزیابی کنند تا بفهمند که کارمند کجا می­‌خواهد برود، سازمان کجا می­‌رود و اختلاف معیار و مسیر به چه اندازه است. شخص کارمند ممکن است بهتر باشد برای کار به‌جای دیگری برود و سازمان شاید بهتر باشد کارمند دیگری که نیازهایش هم سو با احتیاجات سازمان است داشته باشد.

 

 

هزینه­‌های بلندمدت

 

مقوله­‌ی علایق هم­‌پوشان به‌ویژه ناظر بر مدیران میان­سالِ ارشد و رده‌بالاست. مادامی که افراد به میان‌­سالی وارد می­‌شوند، ارزش‌­هایشان شروع به تغییر می­‌کند و یک فشار جدید برای تحقق آرزوهای به تعویق افتاده حس می­‌کنند. وقتی چنین آرزوهایی شروع به غلیان کند، این افراد شروع به تجربه­‌ی تضاد شدیدی می­‌کنند.

 

تا به اینجا آن‌ها خودشان را متعهد به سازمان می­‌دانستند و برای رسیدن به مقام بالا به‌اندازه کافی خوب کار می­‌کرده‌­اند. معمولاً آن‌ها حتی برای سِمَت‌­ها و سطوح بالاتر مسئولیت نیز در نظر گرفته می‌­شوند. سازمان با آن‌ها خوب بوده است و مافوقشان برای ایجاد رهبری خود به آن‌ها وابسته است. آن‌ها الگویی برای کارمندان جوان هستند. فکر ترک کار یعنی ترک هردوی مافوق و زیردستان است.

 

به خاطر اینکه راه‌­های کمی در سازمان برای صحبت در مورد چنین تضادی وجود دارد، این مدیران سعی می‌­کنند آرزوهای خودشان را سرکوب کنند. فشار داخلی برای سوارشدن ادامه می­‌یابد تا اینکه سرانجام آن‌ها یک شکست و رخنه‌­ی بی‌فکر را ایجاد می‌­کنند و خودشان و همکارانشان را هیجان‌زده و وحشت‌زده می­‌کنند. تابه‌حال این روند را در مورد سه‌قائم مقام در سازمان­‌های مختلف، مشاهده نموده‌­ام.

 

موضوع این‌قدر بحرانی نیست که آن‌ها تصمیم به ترک خدمت بگیرند اما مسئله­‌ی اصلی هزینه­‌ی روی‌ه­ای است که بر اساس آن سازمان را ترک می‌­کنند. بحث اولیه با مافوق درباره­‌ی اهداف شخصی­شان، هر دو طرف شخص و سازمان را قادر می­‌سازد گزینه­‌های ممکن درون‌سازمانی را امتحان کنند. اگر هیچ‌یک از این دو راه میسر نباشد، هر دو طرف مدیران میانی و مافوقشان ممکن است به یک تصمیم زودتر و راحت‌­تر در مورد جدایی پیش بروند. سازمهان هم برای ایجاد برنامه­‌های جایگزین رضایت­‌بخش و هم برای برداشتن گام­‌هایی جهت جبران اشتیاق کم مدیران زمان بیشتری دارد. سپس مدیران سطوح پایین­‌تر شرکت را با دیدی مشفقانه و برگرفته از بصیرت شخصی می‌­بینند و توهمات در مورد اینکه چه تضادهای مدیریتی بوده که باعث شده یک شخص خوب آن را ترک کند را کنار می­‌گذارند.

 

اولویت‌بخشی و لحاظ نمودن اهداف شخصی مدیران باعث کم‌اهمیت شدن اهداف سازمانی نمی­‌شود. این روند بدان معنا نیست که هیچ خطایی در موردنیاز سازمان برای افزایش سرمایه برگشتی، اندازه­‌ی آن، بهره‌­وری آن یا سایر اهداف رخ‌داده باشد. به‌هرحال من ادعا می­‌کنم که ایجاد فرضیات در مورد انگیزه­‌های اشخاص و سپس ایجاد اهرم فزاینده‌­ی فشار روی افراد بر پایه­‌ی این فرضیات، مضحک است.

 

درحالی‌که ممکن است برخی دستاوردهای آماری کوتاه‌مدت قابل اثبات وجود داشته باشد، سؤال اصلی در مورد هزینه­‌های درازمدت است.

 

یک هزینه بلندمدت این است که افراد ممکن است ترک خدمت کنند، دیگر اینکه ممکن است آن‌ها از موقعیت­‌های رقابتی سقوط کنند. چرا باید یک شخص برای شخص دیگر قابل‌خرج و مصرف پذیر باشد و برای چیزی که شخصی نیست فدا شود؟ هنوز یک هزینه‌­ی دیگر ممکن است از دست دادن ماهیت کسب‌وکار باشد، به همان شکلی که در مثال موردی کارخانه تولیدی دیدیم با مشکل وخامت خدمت به مشتریان روبرو شد.

 

در آن مثال، ابتدا هیچ دیالوگی وجود نداشت. کسی نمی‌­شنید که مدیر چه گفته و چه چیز از آن‌ها خواسته است، کجا رفته، یا سازمان کجا می‌­رود و اینکه آن‌ها چه احساسی درباره‌­ی روش­‌های ظاهراً منطقی‌­ای که بنا نهاده شده، دارند. فرض اصلی روان­شناسی که مدیریت ناخودآگاه ایجاد کرده این بود که مدیر مجبور به ایجاد مدیریت کارآمدتر بر مبنای اهداف بوده است.

 

مدیریت عالی فرض می­‌کند که به‌تنهایی حق ویژه‌­ای دارد برای الف) تنظیم و تعیین اهداف ب) تهیه هدف‌­ها و پاداش‌­ها، پ) ایجاد انگیزه در شخصی که برای سازمان کار می‌­کند. مادامی که این روان‌شناسی پاداش - مجازات در هر سازمانی وجود دارد، فرآیند ارزیابی MBO به شکست می­‌انجامد.

 

سازمان‌­های زیادی این مسئله را توسط وعده دادن به افراد جوان ایجاد می­‌کنند، آن‌ها چالش‌­هایی خواهند داشت چون فرض می­‌کنند این کارمندان توسط اهداف مدیریتی به چالش کشیده خواهند شد. مدیریت‌­ها حتی وقتی نرخ حجم معاملات بالا دارند با مشکل مواجه می‌‌­شوند و می‌­شنوند که این جوانان می‌­گویند که آن‌ها به‌ندرت به اهداف یک جانبه‌­ای که توسط مدیریت ارشد تعیین‌شده، می­‌اندیشند و نگران هیچ‌چیزی در مورد آن‌ها نیستند. مدیریت‌­ها سپس خشمگین می‌­شوند و شکایت می­‌کنند که افراد جوان نمی­‌خواهند کار کنند یا می­‌خواهند یک‌شبه ره صدساله را بپیمایند و رئیس‌کل شوند.

 

چیزی که کارمندان جوان می‌­پرسند این است: در مورد من و نیازهای من چه کسی گوش خواهد کرد؟ چقدر مدیریت من را در مواجهه با نیازهای شخصی‌­ام کمک می‌­کند درحالی‌که با اهداف خودش مواجه است؟ قدرت این نیرو در یافتن این نکته منعکس‌شده که هر چه بیشتر زیردست در مصاحبه‌­ی ارزیابی توسط نظرات و عقاید شخصی شرکت کند، بیشتر او حس می‌­کند که الف) مافوق مفید و سازنده است، ب) بعضی مشکلات جاری شغلی رفع می‌­شوند، پ) برای آینده اهدافی منطقی تعیین‌شده است.

 


Management and evaluation based on whose goals

Part 2

Publish date : November 2013

Published in Harvard Bussiness Journal

 

ترجمه و تدوین از وبسایت شخصی دکتر سعید سعیدی‌پور

انتشار مطالب فقط با ذکر منبع این وبسایت مجاز است

 

۵
از ۵
۱ مشارکت کننده

دسته بندی ها

نوشته های اخیر

دیدگاه‌ها