مدیریت و ارزیابی بر اساس اهداف چه کسی؟ _ قسمت یکم

 

 

 


مدیریت ارزیابی بر اساس اهداف چه کسی؟

قسمت یکم

تاریخ انتشار: نوامبر 2013

منتشر شده در مجله کسب‌و‌کار هاروارد


 

در دید اول فکر می‌کنید این مقاله در مورد مدیریت بر مبنای اهداف است، رویکردی در قبال ارزیابی عملکرد که عمدتاً منسوخ شده است، اما بامطالعه بیشتر مشخص می‌­شود این روند اتهامی به سیستم‌­های اندازه‌­گیری است که امروزه هنوز از آن‌ها استفاده می‌­کنیم. هری لوینسون، روانشناس معتبری که ۱۳ مقاله تا امروز در HBR منتشر نموده است، مجموعه‌­ای از مشکلات را شناسایی کرده که سیستم­‌های ارزیابی عملکرد را فلج کرده است: مدیران واحدها به‌اجبار متعهد به حرکت به‌سوی اهدافی می­‌شوند که معتقدند واقع‌بینانه نیستند؛ وسواسی بیش‌ازحد در مورد اقدامات عینی و کمیت­‌ها که کیفیت را نادیده می­‌اِنگارد. ناظرانی که با ارزیابی عمیق عملکرد افراد موافق نیستند، در انجام این کارکرد مهم بسیار ضعیف هستند. از همه مهم‌­تر در دیدگاه لوینسون خواسته­‌ها و نیازهای فرد در سیستم اندازه­‌گیری عملکرد لحاظ نمی­‌شوند و فرض بر این است که این نیازها کاملاً در راستای اهداف شرکت قرار دارند و اگر چنین نباشند فرد باید محل کارش را ترک کند.

 

پیشنهادات لوینسون برای انجام اصلاحات، تداعی‌کننده‌ی یافته­‌های فردریک هرزبرگ است: «مردم عمیقاً باکاری برانگیخته می­‌شوند که هم‌­زمان با پیش­برد اهداف سازمان خود آن‌ها را نیز به هیجان و حرکت وا می­‌دارد.»

 

علی‌رغم این حقیقت که مفهوم مدیریت بر مبنای اهداف (MBO) در حال حاضر به بخشی بنیادین و جدایی‌ناپذیر از فرآیند مدیریت تبدیل شده است، یک تلاش MBO عادی، ادامه‌دهنده و تشدیدکننده خصومت، خشم و بی‌اعتمادی بین مدیر و زیردستانش است. MBO به همان شکل و شیوه­ای که در حال حاضر جاری است درواقع همان مهندسی صنعتی است با نامی جدید و البته باهمان مقاومت­‌ها که برای رده­‌های بالاتر مدیریتی اِعمال می‌­شود.

 

بدیهی است که جایی بین مفهوم MBO و روند اجرای آن، اشتباهی جدی روی داده است. هدف این مقاله، علاوه بر ارزیابی عملکرد، پیروی از سنت فردریک تیلور برای حالتی منطقی­‌تر از فرایند مدیریت است که در آن مشخص می­‌شود چه کسی قرار است چه‌کاری انجام دهد، چه کسی کل فرایند را در کنترل دارد و چه ارتباطی بین پاداش‌­ها و دستاوردهای شخصی وجود دارد. فرآیند MBO ماهیتاً تلاشی برای منطقی و منصف بودن به‌منظور پیش­بینی عملکرد و قضاوت دقیق آن است و احتمالاً فرصتی در اختیار اشخاص قرار می‌­دهد تا با تعیین اهدافی برای خود، خودانگیخته باشند. شفاف‌سازی تعهدات شغلی و مقایسه عملکرد با اهداف خود کارمند، نیتی منطقی به نظر می‌­رسد. نگرانی از اینکه مافوق و زیردست موضوع‌­هایی یکسان را در بازبینی عملکرد زیردست بررسی کنند، کاملاً معقول است. تلاش برای رسیدن به توافق بر سر تعیین وظایف زیردست، تلاشی ستودنی است.

 

هرچند همانند اکثر توجیه­‌های قاعده تیلور، MBO به‌عنوان نوعی فرآیند، یکی از بزرگ­‌ترین خطاهای مدیریتی است، زیرا مؤلفه­‌های عاطفیِ عمیق‌­ترِ انگیزه را در نظر نمی­‌گیرد.

 

در این مقاله، باید نشان دهم که چگونه به نظرم مدیریت بر مبنای اهداف، طوری که اکنون در اکثر سازمان­‌ها اجرا می­‌شود، محکوم به شکست است و صرفاً فشار بر افراد را بیش‌تر می­‌کند. با انجام این کار، من نه MBO و نه ارزیابی عملکرد را رد می‌­کنم.

 

درواقع، با طرح سؤال اساسی «اهداف چه کسی؟»، نشان می­‌دهم که چگونه ممکن است این دو را به ابزارهایی سازنده‌­تر برای مدیریت مؤثر تبدیل کرد. بحثی که می‌­خواهم در اینجا مطرح کنم با ملاحظات روانی مرتبط است و به‌ویژه با فرضیاتی درباره انگیزه زیربنایی این تکنیک­‌ها پیوند دارد.

 

 

فرآیند «ایده‌­آل»

 

از آنجایی که مدیریت بر مبنای اهداف به بازنگری و ارزیابی عملکرد وابسته است، من این­‌ها را یک شیوه واحد در نظر می­‌گیرم که اهداف زیر را پیگیری می­‌کنند:

  • اندازه­‌گیری و سنجش عملکرد؛
  • مقایسه عملکرد فردی با اهداف سازمانی؛
  • شفاف‌سازی کاری که باید انجام شود و انتظارات موفقیت؛
  • پرورش شایستگی فزاینده و رشد زیردستان؛
  • بهبود روابط بین مافوق و زیردست؛
  • مبنایی برای قضاوت درباره حقوق و ترفیع؛
  • تحریک انگیزه‌­ی زیردست؛
  • ابزاری برای یکپارچگی و کنترل سازمان.

 

 

مسائل اصلی

 

در تفکر معاصر، فرآیند ایده­‌آل باید پنج مرحله را طی کند: 1) گفت‌گوی شخصی با مافوق درباره‌­ی شرح وظایف زیردست، 2) تعیین اهداف عملکردی کوتاه‌مدت برای کارمند، 3) برگزاری جلسه‌­هایی با مافوق برای گفت‌گو درباره پیشرفت کارمند در مسیر دستیابی به اهداف، 4) تعیین نقاط کنترل برای اندازه­‌گیری میزان پیشرفت، 5) گفت‌گوی بین مافوق و زیردست در پایان بازه­‌ای مشخص برای ارزیابی نتایج تلاش‌­های زیردست، در حالت ایده‌­آل، این فرآیند به شکل تماس‌­های مکرر (حتی روزانه) پیش می­‌رود و از بررسی حقوق مجزاست؛ اما در عمل، مشکلات زیادی وجود دارد:

 

شرح وظایف هرچقدر هم که وارد جزئیات شود، اساساً ایستاست و مجموعه‌­ای از اظهارات است.

 

به‌هرحال هر چه وظیفه پیچیده­‌تر شود و هر چه نیاز به انعطاف‌پذیری کارمند بیشتر باشد، استفاده از جملات ثابت درباره عناصر شغل با آنچه آن شخص باید انجام دهد، تناسب کمتری خواهد داشت؛ بنابراین، هر چه شخص در سازمان بالاتر رود و هرچه کارها متنوع‌­تر و دقیق‌­تر شوند، تعیین اهدافی که بتواند نشان‌دهنده تلاش‌­های فرد باشد، دشوارتر می‌­شود.

 

با توصیفات و اهداف از پیش تعیین‌شده، نمی­توان ارزش چندانی برای عرصه­‌های بصیرت و صلاح‌دید قائل شد، عرصه‌­هایی که فرد محور و شخص محورند و نمی­توان آن را به اهداف یا شرح وظایف کاری الحاق نمود.

 

در اینجا منظور من آن دسته از فعالیت­‌های فی­‌البداهه‌­ی خلاقانه‌­ای است که یک مقام اجرایی خلاق محور ممکن است جهت اجرا انتخاب کند یا آن دسته از وظایفی که یک مسئول اجرایی ممکن است ضروری و لازم‌الاجرا تشخيص دهد. به‌موازات حرکت به سمت جامعه‌­ای برگرفته از خدمات که در آن وظایف به سبک و سیاقی شایسته تعریف‌نشده‌اند و در عوض خودبه­‌خودی و فی‌البداهگی خدمات و مسئولیت‌­های خود تعریف‌شده مهم و حیاتی هستند، این روند بسیار ضروری می‌­نمایاند.

 

اکثر شرح وظایف‌­ها به آنچه کارمندان در محل کار خود انجام می­‌دهند، محدود شده است.

 

آن‌ها افزایش اثر کار مدیریتی را در سازمان­ها خیلی به‌حساب نمی­آورند. وقتی‌که اثر فاکتورهای سازمانی و اجتماعی بر عملکرد شخصی بهتر شناخته شود، این محدودیت بیشتر اهمیت می­‌یابد. هرچقدر بیشتر اثربخشی کارمندان به آنچه افراد انجام می‌­دهند وابسته شود، هر شخص کمتر مسئول نتیجه‌­ی تلاش‌­های شخصی­‌اش می­‌شود.

 

اگر نگرانی اصلی در ارزیابی عملکرد، مشاوره با تابعین باشد، وضعیت کلی حاکم بر روابط تابع و مافوق باید ارزیابی شود.

 

علاوه بر این، رابطه شغل شخص تابع با دیگر شغل‌­ها را باید مورد ملاحظه قرار داد. در مشاوره بیشتر تمرکز بر کمک به شخص تابع است تا بیاموزد چطور با سیستم وارد مذاکره شود. در بیشتر بررسی­‌ها هیچ بند و ماده­ای از مقررات مشاهده نمی­‌شود و هیچ جایگاهی برای آن دسته از فرم­‌های ارزیابی که با روند گزارش­‌دهی و ثبت و ضبط چنین مباحثی در آن‌ها آشنا بودم، دیده نشده است.

 

بستر و تکامل اهداف در چنان بازه زمانی کوتاهی انجام می­‌شود که تعامل کافی میان سطوح مختلف سازمان برقرار نمی‌­شود.

 

این در برابر فرصت شغلی برای همتایان در هر دو واحد کاری مشابه و در واحدهای مکمل، جهت تهیه اهداف باهم برای حداکثر یکپارچگی، مبارزه می­‌کند؛ بنابراین هر دو تنظیم اهداف و عملکرد ارزیابی سهم کمی را برای توسعه تیم کاری و خودکنترل سازمانی مؤثر ایجاد می­‌کنند.

 

علاوه بر این مسائل مشکلاتی که مقامات بالادستی هنگام انجام ارزیابی با آن روبرو می­‌شوند نیز مزید بر علت است.

 

داگلاس مک گریگور چنین شکایت کرده که دلیل اصلی شکست ارزیابی این بوده که مقامات دوست ندارند نقش خدا را بازی کنند و در مورد میزان ارزش دیگر افراد قضاوت کنند. وی تجربه­‌ی مقامات بالادستی را با بازرسی محصولات خط مونتاژ قیاس می‌­کند و چنین ادعا می­‌کند که این عدم تمایلش برگرفته از عواطف انسانی است. برای مقابله با این مشکل، مک گریگور پیشنهاد داد که یک شخص باید خودش اهدافش را تنظیم کند، آن‌ها را با مافوق چک کند و جلسه ارزیابی همانند یک جلسه‌­ی مشاوره دیده شود؛ بنابراین مافوق شخصی می­‌شود که زیردستان خود را کمک می­‌کند تا به اهدافشان برسند به‌جای اینکه ناظر غیرانسانی محصولات باشد. من بسیار شک دارم که شکست ارزیابی از بازی خدا یا احساس غیرانسانی ریشه داشته باشد. مشاهده شخصی خودم من را به سمت این باور سوق می‌­دهد که مدیران، روند ارزیابی­شان در مورد دیگران را به‌عنوان اقدامی تهاجمی و خصمانه قلمداد می‌­کنند که چنین احساس می­‌شود ناخواسته به دیگران ضربه و آسیب می­‌زند. ازاین‌رو، یک موقعیت ارزیابی باعث بروز شدید احساس گناهی نابودگر و فلج‌کننده می‌­شود که بیشتر مقامات اجرایی را در ارائه نظرات سازنده و حساس درباره‌­ی کارمندانشان با دشواری مواجه می‌­کند.

 

آیا عینیت و عینی بودن قابل دفاع است؟ فرض کنیم که قابلِ دفاع باشد هر چه فرآیند ارزیابی، تعیین و ارزش‌گذاری اهداف، سخت­‌تر و پیچیده­‌تر باشد، خروش برای عینیت و عینی بودن رساتر خواهد شد. البته این‌یک طرفداری و حمایت بیهوده است. هر سازمان یک سیستم اجتماعیِ متشکل از شبکه­‌ای از روابط شخصی دوجانبه است. هرکسی ممکن است کاری عالی را بر مبنای استانداردهای اندازه­‌گیری هدف انجام دهد اما ممکن است به‌عنوان یک شریک، زیردست، مافوق و یا همکار با شکست مواجه شود. این عادی است که افراد درگرفتن ارتقا، بیشتر به خاطر دلایل شخصی شکست می­‌خورند تا به خاطر نارسایی فنی. به‌علاوه به خاطر اینکه همه‌­ی زیردستان، جزئی از تلاش مافوقشان برای رسیدن به اهداف خودشان هستند، زیردستان به‌ناچار طبق اینکه چقدر خوب با مافوقشان کار کنند و چطور در جهت دستیابی به اهداف بعدی کمک می­‌کنند، ارزیابی خواهند شد. یک المان ذهنی سنگین لزوماً هر تجربه‌­ی هدف‌گذاری و ارزیابی مرتب است.

 

یک دلیل دیگر برای بیهوده بودن روند اثبات و دفاع از عینیت وجود دارد؛ هرچه تأکید بر اندازه­‌گیری و تعیین خاصیت بیشتر باشد، المان‌­های غیرقابل اندازه­‌گیری وظیفه احتمالاً به شکل نامحسوسی فدا خواهند شد و درنتیجه کیفیت عملکرد غالباً به تعيين خاصیت تقلیل می­‌یابد.

 

 

نمونه موردی

 

یک کارخانه تولیدی که محصولات باکیفیت و معتبر تولید می­‌کند و پشت‌گرم به شهرت ناشی از خدمت و توجه به مشتری است، یک برنامه‌­ی MBO را بنا نهاده است. بسیار خوب کارکرده و اهداف شخصی و عملکرد سازمانی را بسیار زیاد شفاف نموده است. این‌یک جزء مهم سبک مدیریت حرف‌ه­ای آن شرکت است که به رشد قابل‌ستایشی منتهی شده است. اما یک فرآیند جالب و نهایتاً مخرب درحرکت تنظیم شده است. کم‌کم مدیران نگران شده­‌اند چون حالا وقتی از آن‌ها سؤال می‌­شود که چرا کاری انجام نشده است آن‌ها از شخص دیگری می‌­شنوند که «این کار جزء اهداف من نبوده است». آن‌ها شکایت می­‌کنند که خدمات به مشتری رو به وخامت است. اندازه‌­گیری هدف مبهم «بهبود خدمات به مشتریان» تقریباً غیرممکن است و در عوض تمرکز سنگینی بر آن دسته از اهداف فرعی است که قابلِ اندازه‌­گیری هستند. بنابراین، زمان صرف شده برای هر مشتری، تعداد تماس­‌های هر مشتری و سنجه­‌های مشابه به‌عنوان راهنمای عملکرد قضاوت استفاده می‌­شوند. هر چه زمان صرف شده برای هر مشتری و تعداد تماس­‌ها کمتر باشد، مدیر بخش خدمات به مشتریان بهتر به اهدافش می­‌رسد. او قیمت­‌ها را می­‌شکند، نرخ سود را افزایش می­‌دهد و سازمان شرکت را به ورطه­ی نابودی می‌­کشاند. از همه بدتر اینکه از خودش متنفر می‌­شود.

 

اکثر مدیران سازمان به خاطر اشتهار شرکت به کیفیت بالا و خدمات خوب به آن سازمان ملحق شده­‌اند. آن‌ها می­‌خواهند محصولات خوب تولید کنند و تحسین دائم مشتریان و همچنین حسادت رقبای خود را به دست آورند. وقتی آن‌ها در سطوح بالا فعالیت نمی­‌کنند احساس گناه دارند. از خودشان و از شرکت عصبانی می­شوند. آن‌ها احساس می­‌کنند که شاید به‌نوعی برای جای دیگری کار کنند که مسلماً یک شغل كم شأن کنترل کیفیت است و کمتر به خود خدمات توجه می­‌کند.

 

مشکل مشابه دیگر، توسعه‌­ی پرسنل است، هدف مبهم دیگری که اندازه‌­گیری آن در مقایسه با اهداف فرعی قابل اندازه گیری بسیار دشوار است. در صورت تقاضا، هر مدیر می‌­تواند یک کارمند جوان‌­تر را به‌عنوان جانشین بالقوه معرفی کند، به‌ویژه اگر انجام این کار با یک ارتقاء سِمَت همراه باشد. اما هیچ‌کس نه زمان این را دارد که به شخصی جوان‌­تر مراتب کامل مدیریتی را آموزش دهد و نه پرداخت حق­‌الزحمه‌­ای را می­‌توان بابت این روند تعریف کرد چراکه در آن سازمان راهی برای اندازه‌­گیری کیفیت عملکرد مدیر در آموزش و ارتقاء فرد دیگری وجود ندارد.

 

 


Management and evaluation based on whose goals

Part 1

Publish date : November 2013

Published in Harvard Bussiness Journal

 

ترجمه و تدوین از وبسایت شخصی دکتر سعید سعیدی‌پور

انتشار مطالب فقط با ذکر منبع این وبسایت مجاز است

 

۵
از ۵
۱ مشارکت کننده

دسته بندی ها

نوشته های اخیر

دیدگاه‌ها